اندکی در باب موفقیت و شکست!

“در نیمه راه  زندگانی، خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم کرده بودم.”
این شاه بیت شروع کتاب بی نظیر کمدی الهی دانته است و چه بسا توصیفی از زندگی همه ما
همه ما در نهایت روزی خود را گم شده می یابیم، گمشده در میان جنگلی تاریک به بیان دانته، آن روز هایی که تنها تریم، جدا افتاده ایم از زندگی و یا آن لحظاتی که آنچنان که باید در زندگی موفق نشده ایم، موفقیت در تحصیل، کار و یا رسیدن به کسی که مدت ها عاشقانه دوستش داشته ایم.

البته میدانم، هر شکست پلی است برای رسیدن به پیروزی، که در این مواقع وفور کتاب های خودیاری و برایان تریسی و رفقایش منتظرند تا کتاب هایشان را بخریم و آن ها هم سخاوتمندانه راز پیروزی را به ما بگویند
اما گاهی اوقات  مسئله اندکی متفاوت است، همه کسانی که روزی عشق را تجربه کرده اند میفهمند چه میگویم، نمیشود شما بدانید نمیشود با او بود و بگویید: خب، این شکست پلی است برای پیروزی و دوباره بروید عاشق دیگری شوید.
داستان برخی شکست ها منطقی نیست، احساسی است و نمیتوان با چهارتا سخنرانی انگیزشی، مشکل را حل کرد
شکست عاطفی  یکی از مواردی است که ما را با خودمان تنها میگذارد، یک مورد دیگر آگاهی از اشتباه طی کردن مسیر است، مسیری که چندین سال عمرت را برایش گذاشته ای و آن مسیر غلط بوده است
موارد دیگری هم هست، شاید یکی از مهمترینشان، اشتباهی است که برای بار چندم تکرارش میکنیم، یک شکست دست چندم
در این لحظات عمیقا سرخورده میشویم، عمیقا عصبانی از دست خودمان، اسمش را گذاشته ام جویدن، این لحظات شروع جویدن است، جویدن خودمان
حس بدی است، افتضاح است، کاش اصلا رنجی نمیبود، نه؟
شکستی نمیبود، کاش میشد بی ترس از گم شدن، به گوشه گوشه این مسیر سرک بکشیم، کاش میشد، ترس عقب افتادن از دسته‌ی‌مان را نمیداشتیم، نگرانی گذر ناگزیر عمر را نمیداشتیم
اما نه، راستش را بخواهید موافق نیستم، موافق نیستم که رنجی نباشد

چرا؟

نیچه در کتاب اراده قدرت مینویسد:” برای آن دسته از انسان ها که برایم مهم اند، آرزوی درد، رنج، اندوه، بیماری، بدرفتاری و بی آبرویی میکنم.”
من هم ممنونم از چند شکست اخیر زندگی ام، بگذارید کمی دقیق تر بشوم:

زندگی ما انسان ها این روز ها، بلوک وار است، شبیه مراحل یک بازی، وارد هر مرحله میشویم، ماموریت هایی از پیش تعیین شده را در زمان مشخص انجام میدهیم و مرحله را به اتمام میرسانیم، حالا با یک تلرانسی کمی سریع تر یا آرام تر، مثال بزنم؟
دوران قبل از مدرسه
دوران تحصیلی و شغلی: ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، دانشگاه، کارشناسی، ارشد، دکتری، اپلای یا کار
زندگی شخصی: دوستی ها، همسر، بچه ها، نوه ها، پیری، تنهایی، مرگ

بلوک به بلوک پیش میرویم، البته مرز این بلوک ها هم‌پوشانی دارند و مرز های خیلی محکمی ندارند، به انتهای هر مرحله که میرسیم یا آن مرحله را خوب طی کرده ایم یا نکرده ایم، یا تحصیل موفقی داشته ایم یا نداشته ایم، یا رابطه ی عاطفی مان موفق بوده یا نبوده است، اگر ماموریتمان را خوب انجام داده باشیم، خوشحالیم از آنچه انجام شده و در سودای مرحله بعد خواهیم بود، در شگفتی مرحله بعد
آماده میشویم در چند روزی که بین این دو مرحله فاصله است چند سفر برویم، برویم دوستان قدیمی مان را ببینیم، انگار این روز ها از عمر حساب نمیشوند، انگار باقی عمر را گذاشته اند که بدویم و این روز ها را گذاشته اند تفریح کنیم. (مطمئنید اشتباه نگرفته ایم زندگی را؟)

به هر حال موفقیت، سبب میشود، از این مرحله به مرحله بعدی و بعدی و بعدی، مراحلی از پیش طراحی شده را طی کنیم بدون اینکه خیلی به چیستی این مراحل یا اقداماتمان فکر کنیم، بدون اینکه کاری به چرایی کار ها داشته باشیم، نمیپرسیم چرا.
میدانید چرا؟ چون اگر بپرسیم، عقب میفتیم، زمان مرحله تمام میشود و کلی ماموریت هنوز مانده است، گوشه ذهنان همواره میگوییم پس وظایفمان چه؟
راستی این بازی فردی هم نیست، بازی گردان برای جذاب تر شدن و بیشتر شدن استرس ما، بازی را مولتی پلیر طراحی کرده، شده ایم اهل مقایسه
زمان کافی هم  اگر برای گشت و گذار بین لالو های هر مرحله داشته باشیم  ازش استفاده نمیکنیم، تند میرویم برسیم به آخرش تا از علی زود تر تمام کرده باشیم، تا از زهرا سریع تر باشیم، تا معلم، استاد و رئیس تشویقمان کنند، تا دوست و آشنا و همسایه بگویند وای دیدید چه سریع رفت، رسید…
موفقیت ها، امروز اینگونه طراحی شده اند، شبیه این نرم افزارهای یادگیری زبان، یا قدم شمار های موبایل
اگر به هدف امروزت برسی عکس یک دسته گل نشان میدهد و  میگوید آفرین، رسیدی به هدفت و تو فردا دوباره دلت دسته گل، الماس، سکه و … ،میخواهد

گیمیفیکیشن!
اسمش را حتما شنیده اید، نه فقط نرم افزار ها که زندگی هایمان اینگونه طراحی شده است در این دنیای مدرن

اما شکست چه؟

.

شکست با ما چه میکند؟

شکست فرصت است، فرصتی برای فکر کردن، غصه خوردن، ناراحت شدن و پی بردن به بی اهمیتی چیزی که برایش ناراحتیم، بگذارید باز هم اندکی قضیه رو باز کنم:
هنگامه هر شکست، آن شکست هایی که اندکی عمیق ترند، شکست در کار ها و روابطی که مدت ها برایشان وقت صرف کرده ایم، تلاش کرده ایم، آن شکست هایی که نه انرژی دوباره تلاش کردن برایمان میگذارند و نه آن قدر جوانیم که بخواهیم از اول شروع کنیم، آن شکست ها را میگویم ( البته پر واضح است که خیلی از این شکست ها سر و صدا ندارند، قرار نیست حتما به زمین گرم بخوریم، خیلی از اوقات امری درونی هستند)
در این شکست ها، نه فقط غم و اندوه که ناامیدی را نیز تجربه میکنیم ، ناامید میشویم از همه ی زندگی، تصویر زندگیمان سیاه و سفید میشود، رنگ میبازد، هیچ چیز شوری بر نمی انگیزد
کم کم دلمان میخواهد تنها باشیم، کنج انزوایمان را بقل بگیریم، در خودمان باشیم، پتو را روی سرمان بکشیم و صبح از رسیدن آفتاب و شروع روز خشمگین باشیم.
در گرماگرم روز، حوصله مان هم سر میرود اما در عین حال نه حوصله اینجا و آنجا رفتن داریم و نه پیوستن به دورهمی های دوستانه را
نه حوصله دیدن فیلم داریم و نه هر چه که سرگرممان کند، حوصله ی حوصله سر رفته مان را هم نداریم.
در همین روز هاست که آرام آرام گردنمان خم میشود، توجهمان از جهان بیرون به درونمان جلب میشود، کم کم غم آن شکست، جایش را به غم های عمیق تری میدهد، کم کم با مسائلی رو به رو میشویم که ذاتی ما انسان هاست.
از تهی بودن آن زندگی قبلیمان آگاه میشویم، از بیهوده بودنش، از بی اهمیت بودن هدف هایی که برایشان چقدر حرص خوردیم، از فانی بودن زندگیمان پی به بی اهمیتی آن روز هایی میبریم که برای اندکی ثروت یا قدرت خودمان را جویدیم، با دیگران بازی کردیم، از انسان نردبان ساختیم.
متنفر میشویم از لحظاتی که هدف هر ارتباطمان را نفعی شخصی میدانستیم، هر دیداری پلی بود برای مستحکم کردن رابطه ای که شاید روزی به دردمان میخورد.
چرا متنفر میشویم؟

هیایوی جمعیت که بخوابد، صدای دیگری به آرامی بلند میشود، صدای ناقوس مرگ لحظه به لحظه، گام به گام بلند تر شنیده میشود، نزدیک تر میشود و در پرتو آن نهایت، همه چیز بی اهمیت میشود، همه تلاش ها، همه دویدن ها، همه جویدن ها
آرام آرام احساسی سر بر می آورد، احساس شتاب میکنیم، حس میکنیم درون قطاری ایستاده ایم که با سرعتی سرسام آور در حال حرکت است و ما آنچنان غرق در و دیوارش بوده ایم که این حرکت را حس نمیکردیم، ترس برمان میدارد، نفس زدنمان تند میشود، میخواهیم داد بزنیم، فریاد بزنیم، اعتراض کنیم، اما کسی اینجا نیست، مطلقا در حرکتمان به سوی آن نهایت تنهاییم.
ناتوانی را آنگونه که تا بحال حس نکرده ایم، میچشیم، حس خفه شدن دارد…

بالاخره میپذیریم که از این قفس راه فراری نیست، اصلا بیرونی برایش تعریف نکرده اند، همین است که هست، به کناری مینشینیم وبیشتر از پیش از نگریستن به این جهان خسته میشویم، زانوهایمان را بقل میگیریم و سرمان را روی زانو هایمان میگذاریم…
زمان میگذرد و قطار هر لحظه به ایستگاه نزدیک تر میشود، ناتوانی چنان بی انگیزه‌مان کرده که هر فکری از ذهنمان میگذرد، اما قرار نیست این بی انگیزگی ادامه یابد…
در تاریکی مطلق، در آن زمانی که سیاهی زنجیرمان کرده است، ناگهان جرقه ای ما را به خودمان میاورد، صدایی میگوید، شرایط اینگونه است، این راز آفرینشتان است، با فرض های مسئله تان که نباید بجنگید
کودک چهارساله ای را تصور میکنم، کودکی که همین الان باید خواسته اش به بار بنشیند، کودکی که درکی از محدودیت های زمانی و مکانی ندارد، حس میکنم چون کودکی چهارساله با مسئله رو به رو شده ام، قهر کرده ام…
صدا میگوید: اگر این راز را بدانید و زندگی کنید آنگاه هنر کرده اید، این راز میتواند معیار همه ی اقداماتتان باشد، شجاعت نترسیدن نیست، شجاعت ادامه دادن است وقتی ترسیده اید، وقتی به تردید افتاده اید، وقتی یقینی به رهایی ندارید
بیدار میشویم، آبی به سر و صورتمان میزنیم، کم کم به خودمان میاییم ،به این فکر میکنیم که چکار باید بکنیم، در زندگیمان، در شغلمان، در جامعه مان و آرام آرام بدنبال ارزش هایمان در زندگی میگردیم، ارزش هایی که در پرتو آن ها به اقداماتمان صورت دهیم، ارزش هایی که معیار زندگیمان باشند
منتها به دنبال گشتنی سخت و طاقت فرسا، نفس گیر اما با صفا، توصیف این لحظات را از دانته وام میگیرم:

”و چه دشوار است وصف این جنگل وحشی و سخت انبوه، که یادش ترس را در دل بیدار میکند!
چنان تلخ است که مرگ جز اندکی از آن تلخ تر نیست، اما من، برای وصف صفایی که در این جنگل یافتم، از دگر چیز هایی که در آن جستم سخن خواهم گفت.”

اردیبهشت ماه 1398