چرا و چگونه؟!

حرارت کف دستانم، کف پاهایم و لب هایم را حس میکنم، از درون در حال سوختنم. میسوزم و از نبود هیچ نشانی که آسودگی را مژده دهد، میرنجم
لیوان آب خنکی را میان دو دستم نگاه میدارم، حس میکنم میان کف دستانم و لیوان آب کششی برقرار میشود، میدانم لب هایم به این آب محتاج ترند، میدانم باید این آب را جرعه جرعه بنوشم
عطش بَرَم غلبه میکند، به لحظه ای لیوان از آب تهی میشود، به لحظه ای آتش فرو‌می‌نشیند اما طولی نمیکشد که دوباره زبانه کشد، این بار وحشیانه تر‌…
چگونه مهارش باید کرد؟

مدت هاست به گوشه ای خزیده ام، به گوشه ای و در میان پُشته ای، پُشته ای از کتاب ها را میان خودم و جهان نهاده ام و روابطم را به شخصیت ها و نویسندگان کتاب ها محدود کرده ام ، روز ها لا به لای صفحات این کتاب ها پاسخ سوالی را میجویم، سوالی که روز آمدنش را به خاطر ندارم زیرا مدت ها پیش از آنکه من فهمیده باشم آمده بود و آنگوشه نشسته بود، نشسته بود و خیره به من مینگریست، به منی که سخت به امیالم مشغول بودم، امیالی که هر بار به لیوانی آب میدادمشان و هر بار گستاخ تر از قبل زبانه میکشیدند…

برای یافتن پاسخ این سوال به حضیض هایی رفته ام که پیش از این حتی از حضورشان مطلع نبودم، به سرداب زیرین احساساتم پا گذاشته ام، به اعماق وجودم، دیدن این بخش از وجودم کافی بود تا در پرده‌ی شرمی جاودانه پنهان شوم و بر ناتوانیم، از ناتمامیم و از نقصانم دریایی را بگریم، هر بار جز کوفتن مشتی گره کرده بر دیوار های سرد و سیاه این سرداب، کاری از پیش نبرده ام…

قصد شرح دادن آنچه دیده ام را ندارم، نه از بابت پنهان کاری، بلکه فهمیده ام هر کسی خود باید به سطوح زیرین وجودش نقب زند که زیرزمین وجود هر کس منحصر به اوست، هر کس به نور خود باید در دل تاریکی قدم گذارد که راهبان و بلدِ راهی نیست که دستمان گیرد و چون ویرژیل که دانته را از میان دوزخ عبور داد ما را از میان این دهشت کده‌ی هستی بگذراند…

روز ها پشت هم میگذرند و من هنوز نیافته‌ام، هنوز پاسخ سوالم را نیافته ام، سوال هر لحظه، هر ساعت بیشتر از قبل خواهان پاسخ است، تکرارش چون انعکاس صدای قطره آبی است که در غاری تاریک بر زمین میچکد، همه آرامشم را میبلعد
هر بار میپرسد، چگونه باید زیست؟ اصلا چرا باید زیست؟ این انرژی عظیم زیستن را در چه کاری باید صرف کرد؟

خرداد ماه 1398

دیدگاهتان را بنویسید