هستی یافتن

چشمانم را باز کردم
کاغذ دیواری گل‌دار قهوه ای سوخته ی سقف، برخورد تند باران بر شیشه و آن لامپ نئونی قرمزِ پشت شیشه اولین چیز هایی است که میبینم
سرد است، اتاق خالی است، همه اش یک تخت یک نفره ی زوار در رفته در وسط و یک صندلی چوبی کنارش

دو نفر بیرون حین صحبت کردن رد میشوند، صدایشان رو میشنوم اما زبانشان را نمیدانم. به آرامی پرده را کنار میزنم، پنجره را کمی باز میکنم، نور ضعیف کبریت و قرمزی سر سیگار، آرامشم میدهد در این ظلمات کده‌ی هستی
به خیابان نگاه میکنم، ساختمان های سیمانی بی‌قواره با پنجره های کوچک هر کدام با ارتفاعی متفاوت دو طرف خیابان بی نظم ایستاده اند، یکی عقب، یکی جلو
صدای آژیر میان ضرب‌آهنگ تند باران بر شیشه گم میشود، هر از گاهی اتومبیلی با سرعت میگذرد، چراغ های زردش، چاله های پر آب خیابان را برای لحظه‌ای نمایان میکند و دوباره در تاریکی مطلق فرو میبرد

ناگهان خیزش خون سرد در رگانم رو حس میکنم
بر خود میلرزم و عرق سرد بر پیشانی ام مینشیند
ترس بر دلم افتاده است
تپش تند قلبم می‌رود سینه­ام را از جا بِکَنَد، همه چیز منزجر کننده میشود
آن تخت لعنتی، آن چراغ نئون و حتی، حتی همین لباس تنم
نمیدانم کجا هستم، آن دو نفری که میگذشتند به چه زبانی صحبت میکردند؟
دلهره، سرعت نفس کشیدنم را تند کرده، به دنبال کلید چراغ اتاق میگردم،
مطلقا تاریک است، مطلقا تنهایم و هجوم هول انگیز ترس، تفکرم را مختل کرده است
میروم در را باز کنم، اما نه صبر کن
بگذار صبح شود.
ناامیدانه جز انتظار کاری ازم بر نمیاید
چه کسی مرا به اینجا آورده است؟
اگر همه این ها خواب نباشد چه؟
روی تخت به پهلو دراز میکشم، زانو هایم را بقل میگیرم و به در، چشم میدوزم
میترسم
از چه چیز؟
نمیدانم….

تیرماه 1398

دیدگاهتان را بنویسید