خودبرتر بینی و معنا!

اعتقاد به برتری به هر کس انگیزه ای برای ادامه دادن میدهد، هر مکالمه ای با هر کسی این روز ها بوی تعفن برتری میدهد
انسان عادت کرده است که از عینکی به رخداد ها نگاه کند که در ساحت آن ها برتری خودش را ببیند
هر رخداد ساده ای، هر اتفاقی را تنها کافی است تعریف کند و آن خاطره مملو از جزئیاتی خواهد بود که فقط او، آن را حس کرده است
دریغ از ذره ای واقعیت!

به آوردگاه سخن که میرسد همگان را احمق میداند
وجود انسانی را محدود میکند، معیار سنجش میشود دستاورد هایش، به ارتباطش با افراد سرشناس مینازد و خودش و تنها معدودی را شایسته ی زیستن میداند
کافی است سقلمه ای، سیخونکی به آن مرکز خودمحور و شایسته سالارش بزنید، کافی است صفت هایی که او آن ها را سبب تمایز خودش میداند را به نوعِ انسانی نسبت دهید تا تمام شالوده‌ی هویت بی پایه اش فرو ریزد
آنگاه چه میکند؟
خشمگین میشود، در ظاهر هم نشود، رنگ رخسارش از پریشانی اش خبر میدهد، هویتش که بر باد رود اسیر باد های هولناک بی معنایی میشود و گریز از این نقطه آغاز میشود…
مقابله نکنید، بگذارید مغلطه اش را بکند، سری به نشانه تایید تکان دهید تا حس خوبی بیابد، تا هویتش را، معنای بودنش را، برتری فرومایه ی تصنعی اش را باز یابد

انسان انگیزه بودنش را از حس برتری‌اش میگیرد، او بسته‌ی زنجیر تحسین است و همواره آینده اش در گرو موفقیتی در گذشته معنا می‌یابد
زندگی اما از لحظه ای شروع میشود که او، بی پایگی اش، استثنا نبودنش و ظاهری بودن موفقیت هایش را دریابد
هویت تنها زمانی ساخته میشود که آن هویت دروغین شکل گرفته در بستر موفقیت های دروغین فروپاشد و آن لحظه آغاز زندگی است، هر هستی ای از چشیدن نیستی شروع میشود…

اردیبهشت ماه ۱۳۹۸

دیدگاهتان را بنویسید