اندکی درباره‌ی فیلم The Parasite

چند شب پیش فرصتی شد تا این فیلم را ببینم، فیلمی پرافتخار که جایزه اسکار را همین چند روز پیش از آن خود کرد، البته بگذارید همین ابتدا بگویم، فیلمی که اسکار میبرد را نه به دیده‌ی تحسین که به دیده‌ی تردید باید نگریست.

فیلم چیزی نیست جز یک نمادگرایی خوش‌ساخت از نمایش دو طبقه، دو طبقه‌ای که مجموع خصلت هایشان در خصلت های دو خانواده به ظهور رسیده است، فیلم البته تمام تلاشش را کرده تا همدلی مخاطب، با طبقه بورژوا را برانگیزد و تنفری نسبت به پرولتاریا روا دارد، در انتها نیز، آن پسرک پرولتری خوش‌قلبِ قدرشناس تنها راه نجاتش را، پول‌دار شدن میداند…

البته نمادگرایی این‌ فیلم را در سطوح‌ مختلفی میتوان تحلیل کرد، شاید در یک نمادگرایی دم‌دستی‌تر، بتوان دو خانواده پرولتاریا را نمادی از دو کره دانست و خانواده بورژوا را نمادی از آمریکا، این نقد ناسیونالیستی البته مورد نظر من نیست.

در ادامه به بررسی دقیق‌تری خواهم پرداخت و به تفکیک خانواده، ویژگی‌هایی که فیلم سعی دارد بگوید را شرح میدهم:

1. پرولتاریا – خانواده اول:
آن خانواده فقیر که در زیرزمینی منزل کرده نمادی است از پرولتاریا، خانواده‌ای که در لحظات ابتدایی فیلم همدلی مخاطب را برمی‌انگیزد، این خانواده عملا ترکیبی از استعدادهاست، آشپزی، طراحی، آموزش زبان و رانندگی
همچنین خانواده دو عضو مهربان‌تر دارد،(پدر و پسر) و دو عضو خودمحور و خودخواه‌تر(مادر و دختر)، هر عضو این خانواده، صفاتش را در لحظات گوناگون به تصویر میکشد.
مادر زبان تلخ و تندی دارد و دختر هنگام مستی به پدرش که نگران حال و اوضاع راننده قبلی است میگوید فقط از خودمان بگو، گور پدر بقیه.
فیلم به زیبایی فرودست بودن این خانواده را با زندگیشان در زیرزمین و تمنایشان نسبت به طبقه بالا از همان ابتدای فیلم با جستجوی وای‌فای نشان میدهد، آنان در نهایت وای‌فای را در دستشویی میابند، گویی تنها با غرق شدن در شُره کثافت های یک بورژوا، او استخوانی(وای‌فای) را جلویت پرتاب میکند و پرولتاریا همواره باید ممنون آن باشد.
نماد این دستشویی در سکانس دیگری نیز استفاده میشود، آنجایی که شدت باران منزل پرولتاریا را ویران کرده و خانه به فاضلاب تبدیل شده ولی همان باران برای خانواده بورژوا منبع آرامش و لذت است.

داستان فیلم اما از آنجایی شروع میشود که دوستِ پسر خانواده، شغل معلم خصوصی یک دختر پولدار را به این پسر پیشنهاد میدهد، البته او یک سنگ زیبا به عنوان هدیه برای این خانواده می‌آورد، سنگی که در نهایت قدرشناسی پسر خانواده را تا حدی نشان میدهد.
از همین نقطه میان طبقات ارتباطی برقرار میشود، ارتباطی که خانواده فرودست را در موضع یک انگل قرار میدهد، آنان از اینجا سعی میکنند چون انگلی به خانواده بورژوای ساده دل بچسبند و از آنان تغذیه کنند و البته ولعشان نیز تمامی ندارد.

بورژوا – خانواده دوم:
خانواده بورژوا، خانواده‌ای است، فرا ثروتمند و خانه‌ای با امکاناتی استثنائی دارد، منزل یا به عبارتی زمین، از گذشته نماد ثروتمندی بوده است، اولین چیزی که میزان ثروت هر فردی را نمایان میکند، ابعاد، زیبایی و مکانی است که او در آن می‌زید.
علاوه بر این، خانواده بورژوا یک خانواده‌ی استثنایی نمایان میشود، دختری چون برگ گل، پاک و زیبا و عاشق پیشه دارد، مادری که همه همّ و غمش تربیت فرزندانش است، پسری دوست‌داشتنی، بامزه و البته ضربه‌خورده و پدری مهربان، منطقی و قابل ستایش
هر یک از این صفات در جای‌جای فیلم خودش را نشان میدهد، پدر در ماجرای راننده در خودرو(که البته ماجرایی ساختگی است) آنقدر منطقی است و بی‌کینه، که تحسین هر کسی را برمی‌انگیزد
دختر، عاشق پسری که هنوز از راه نرسیده میشود، با تمام وجودش. در انتهای فیلم نیز اوست که پسر را روی دوشش نجات میدهد، این ویژگی یک دختر ساده و خوش دل و یک عاشق واقعی است.
پسر خانواده، گویی در کودکی روح مردی را دیده(مرد خانواده سوم) و از پرولتاریا ضربه‌ای سنگین خورده است، اینجاست که بارگناهی بر دوش پرولتاریا گذارده میشود، گناهی نابخشودنی: “ترساندن یک بچه‌ی بیگناه تا سر حد مرگ و دیوانگی”
مادر نیز، سخاوتمند، دوست داشتنی و آرام است، خودکنترلی‌اش و مهربانی‌اش نسبت به خدمتکار او را دوست داشتنی میکند
جز همه این ها، در دو سکانس دیگر نیز، بر سادگی و خوش قلبی این خانواده تاکید میشود، اولی از زبان مادر خانواده فرودست است که زبان تندش سبب میشود بگوید این خانواده، ساده‌دل و احمقند و دومی از زبان مرد زندانی در زیرزمین است، بگذارید اندکی خانواده سوم را نیز بررسی کنیم.

 

پرولتاریا – خانواده سوم:
این خانواده از مردی زندانی در زیرزمین و خدمتکار قبلی خانواده تشکیل میشود، مرد خانواده ورشکسته‌ای است که در زیرزمین بالادستان پنهان شده و همواره دعاگوی مرد بالادستی است، او گویی نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد دلیل ورشکستگی اش چیست، او البته همان گناه‌کار بزرگ داستان ماست.
برخورد این دو خانواده فرودست نیز با یکدیگر بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است، آنان حسودند، خودمحورند، هرگز اهل گفتگو با هم نیستند و فقط خودشانند که اهمیت دارند، فردمحوری و قبیله گرایی خصلت پررنگ هر دو خانواده است و البته هر دوی آن ها اهل خشونت و انتقام و بی‌فکر عمل کردنند.
آن طرف اما خانواده بورژوا همواره اهل گفتگو، آرام و مشتاق آفریدن لحظاتی است که همه لذت ببرند، گویی اینان همان، جمع گرایانند.
دو خانواده فرودست اما در یک صفت مشترکند، آن هم بوی بد است، آنان بوی نامطبوعی میدهند، بویی که از مدل زندگیشان در آن ها مانده است و به راحتی هم از بین نمیرود، در برابر این بو، رفتار خانواده ثروتمند بسیار جالب است، آنان اگرچه از این بو حرف میزنند، اما رفتار اختیاری زننده‌ای بروز نمی‌دهند، آنان را اخراج نمیکنند، به رویشان نمی‌آورند و اگر دستی روی بینی‌اشان میگذارند نیز ناخودآگاه است، دست خوشان نیست، آنان حتی اینجا نیز بسیار متمدن جلوه میکنند.
فیلم تقریبا تا سکانس پایانیش که دورهمی تولد است کاری نمیکند جز شناساندن افراد و خصلت های فردی و خانوادگیشان، فیلم تا اینجای کار، به خوبی همدلی با ثروتمند و انزجار از فرودست را برانگیخته و سکانس پایانی دقیقا آنجایی است که میخواهد با ضربه‌ای دقیق دومینوی ساخته شده‌اش را خراب کند، البته به خوبی هم موفق میشود.
در این سکانس دو خانواده فرودست چون بربر ها به جان هم میفتند و یکدگیر را میکشند، جالب اما لحظه ای است که پدر خانواده فرودست، اربابش را میکشد، بخاطر همان بو و همان حالت چهره ناخودآگاهش، این پدر فرودست گویی در آخرین لحظات مکاشفه‌ای را قرار است تجربه کند، اینکه دلیل بو، زیرزمین نیست، دلیل بو شما بورژواهایید اما فیلم قبل از اینکه حرفش را بگوید آن را قورت میدهد و سعی میکند پدر را همچون یک جانی در نظر مخاطب رها کند.اما آخرین نتیجه‌گیری فیلم را پسر خانواده میکند، این پسر پس از اینکه میفهمد، پدرش در زیرزمین همان خانه پنهان شده، تصمیم نهایی را میگیرد، او میگوید: “پدر، امروز فهمیدم برای نجات تو(خانواده) قبل از هر چیز اول باید پولدار شوم.” تفکر فیلم در این لحظه روشن است، اینکه اگر بخواهم، حتما میتوانم، پس اگر الان پولدار نیستم، تقصیر خودم است، فیلم پیروزمندانه به افتادن آخرین قطعه‌ی دومینویش میبالد، اینکه اگر راهی باشد، از درون همین سرمایه داری است و لاغیر.

در نهایت ذکر این نکته ضروری است که فیلم به عمد، رشته‌های علت و معلولی خانواده‌ها و پیشینه‌شان را نادیده میگرد، گویی کارگردان زمان را متوقف کرده و تنها در یک دوره بسیار کوتاه سعی به تصویر کشیدن شرایط دارد، در فیلم هرگز هیچ اشاره‌ای به شغل خانواده ثروتمند نمیشود، پیشینه هر دو خانواده فقیر تولید کیک برنجی بوده که ورشکست شده‌اند، چرا و چطورش گویی عادی است و برای کسی سوال نیست.

کارگردان هنجارشکن این فیلم اگرچه در یک تحلیل ناسیونالیستی قهرمانی است که خرق عادت کرده، از جدایی ها مینالد و فریاد یکپارچگی کره سر میدهد، اما در یک تحلیل طبقاتی، فردی است اسیر شده در فرهنگ سرمایه‌داری و تمجیدکننده‌ی فرهنگ شهرت و ثروت‌.

بهمن ماه 1398

دیدگاهتان را بنویسید