اندکی درباره‌ی فیلم The Parasite

چند شب پیش فرصتی شد تا این فیلم را ببینم، فیلمی پرافتخار که جایزه اسکار را همین چند روز پیش از آن خود کرد، البته بگذارید همین ابتدا بگویم، فیلمی که اسکار میبرد را نه به دیده‌ی تحسین که به دیده‌ی تردید باید نگریست.

فیلم چیزی نیست جز یک نمادگرایی خوش‌ساخت از نمایش دو طبقه، دو طبقه‌ای که مجموع خصلت هایشان در خصلت های دو خانواده به ظهور رسیده است، فیلم البته تمام تلاشش را کرده تا همدلی مخاطب، با طبقه بورژوا را برانگیزد و تنفری نسبت به پرولتاریا روا دارد، در انتها نیز، آن پسرک پرولتری خوش‌قلبِ قدرشناس تنها راه نجاتش را، پول‌دار شدن میداند…

البته نمادگرایی این‌ فیلم را در سطوح‌ مختلفی میتوان تحلیل کرد، شاید در یک نمادگرایی دم‌دستی‌تر، بتوان دو خانواده پرولتاریا را نمادی از دو کره دانست و خانواده بورژوا را نمادی از آمریکا، این نقد ناسیونالیستی البته مورد نظر من نیست.

در ادامه به بررسی دقیق‌تری خواهم پرداخت و به تفکیک خانواده، ویژگی‌هایی که فیلم سعی دارد بگوید را شرح میدهم:

1. پرولتاریا – خانواده اول:
آن خانواده فقیر که در زیرزمینی منزل کرده نمادی است از پرولتاریا، خانواده‌ای که در لحظات ابتدایی فیلم همدلی مخاطب را برمی‌انگیزد، این خانواده عملا ترکیبی از استعدادهاست، آشپزی، طراحی، آموزش زبان و رانندگی
همچنین خانواده دو عضو مهربان‌تر دارد،(پدر و پسر) و دو عضو خودمحور و خودخواه‌تر(مادر و دختر)، هر عضو این خانواده، صفاتش را در لحظات گوناگون به تصویر میکشد.
مادر زبان تلخ و تندی دارد و دختر هنگام مستی به پدرش که نگران حال و اوضاع راننده قبلی است میگوید فقط از خودمان بگو، گور پدر بقیه.
فیلم به زیبایی فرودست بودن این خانواده را با زندگیشان در زیرزمین و تمنایشان نسبت به طبقه بالا از همان ابتدای فیلم با جستجوی وای‌فای نشان میدهد، آنان در نهایت وای‌فای را در دستشویی میابند، گویی تنها با غرق شدن در شُره کثافت های یک بورژوا، او استخوانی(وای‌فای) را جلویت پرتاب میکند و پرولتاریا همواره باید ممنون آن باشد.
نماد این دستشویی در سکانس دیگری نیز استفاده میشود، آنجایی که شدت باران منزل پرولتاریا را ویران کرده و خانه به فاضلاب تبدیل شده ولی همان باران برای خانواده بورژوا منبع آرامش و لذت است.

داستان فیلم اما از آنجایی شروع میشود که دوستِ پسر خانواده، شغل معلم خصوصی یک دختر پولدار را به این پسر پیشنهاد میدهد، البته او یک سنگ زیبا به عنوان هدیه برای این خانواده می‌آورد، سنگی که در نهایت قدرشناسی پسر خانواده را تا حدی نشان میدهد.
از همین نقطه میان طبقات ارتباطی برقرار میشود، ارتباطی که خانواده فرودست را در موضع یک انگل قرار میدهد، آنان از اینجا سعی میکنند چون انگلی به خانواده بورژوای ساده دل بچسبند و از آنان تغذیه کنند و البته ولعشان نیز تمامی ندارد.

بورژوا – خانواده دوم:
خانواده بورژوا، خانواده‌ای است، فرا ثروتمند و خانه‌ای با امکاناتی استثنائی دارد، منزل یا به عبارتی زمین، از گذشته نماد ثروتمندی بوده است، اولین چیزی که میزان ثروت هر فردی را نمایان میکند، ابعاد، زیبایی و مکانی است که او در آن می‌زید.
علاوه بر این، خانواده بورژوا یک خانواده‌ی استثنایی نمایان میشود، دختری چون برگ گل، پاک و زیبا و عاشق پیشه دارد، مادری که همه همّ و غمش تربیت فرزندانش است، پسری دوست‌داشتنی، بامزه و البته ضربه‌خورده و پدری مهربان، منطقی و قابل ستایش
هر یک از این صفات در جای‌جای فیلم خودش را نشان میدهد، پدر در ماجرای راننده در خودرو(که البته ماجرایی ساختگی است) آنقدر منطقی است و بی‌کینه، که تحسین هر کسی را برمی‌انگیزد
دختر، عاشق پسری که هنوز از راه نرسیده میشود، با تمام وجودش. در انتهای فیلم نیز اوست که پسر را روی دوشش نجات میدهد، این ویژگی یک دختر ساده و خوش دل و یک عاشق واقعی است.
پسر خانواده، گویی در کودکی روح مردی را دیده(مرد خانواده سوم) و از پرولتاریا ضربه‌ای سنگین خورده است، اینجاست که بارگناهی بر دوش پرولتاریا گذارده میشود، گناهی نابخشودنی: “ترساندن یک بچه‌ی بیگناه تا سر حد مرگ و دیوانگی”
مادر نیز، سخاوتمند، دوست داشتنی و آرام است، خودکنترلی‌اش و مهربانی‌اش نسبت به خدمتکار او را دوست داشتنی میکند
جز همه این ها، در دو سکانس دیگر نیز، بر سادگی و خوش قلبی این خانواده تاکید میشود، اولی از زبان مادر خانواده فرودست است که زبان تندش سبب میشود بگوید این خانواده، ساده‌دل و احمقند و دومی از زبان مرد زندانی در زیرزمین است، بگذارید اندکی خانواده سوم را نیز بررسی کنیم.

 

پرولتاریا – خانواده سوم:
این خانواده از مردی زندانی در زیرزمین و خدمتکار قبلی خانواده تشکیل میشود، مرد خانواده ورشکسته‌ای است که در زیرزمین بالادستان پنهان شده و همواره دعاگوی مرد بالادستی است، او گویی نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد دلیل ورشکستگی اش چیست، او البته همان گناه‌کار بزرگ داستان ماست.
برخورد این دو خانواده فرودست نیز با یکدیگر بسیار زیبا به تصویر کشیده شده است، آنان حسودند، خودمحورند، هرگز اهل گفتگو با هم نیستند و فقط خودشانند که اهمیت دارند، فردمحوری و قبیله گرایی خصلت پررنگ هر دو خانواده است و البته هر دوی آن ها اهل خشونت و انتقام و بی‌فکر عمل کردنند.
آن طرف اما خانواده بورژوا همواره اهل گفتگو، آرام و مشتاق آفریدن لحظاتی است که همه لذت ببرند، گویی اینان همان، جمع گرایانند.
دو خانواده فرودست اما در یک صفت مشترکند، آن هم بوی بد است، آنان بوی نامطبوعی میدهند، بویی که از مدل زندگیشان در آن ها مانده است و به راحتی هم از بین نمیرود، در برابر این بو، رفتار خانواده ثروتمند بسیار جالب است، آنان اگرچه از این بو حرف میزنند، اما رفتار اختیاری زننده‌ای بروز نمی‌دهند، آنان را اخراج نمیکنند، به رویشان نمی‌آورند و اگر دستی روی بینی‌اشان میگذارند نیز ناخودآگاه است، دست خوشان نیست، آنان حتی اینجا نیز بسیار متمدن جلوه میکنند.
فیلم تقریبا تا سکانس پایانیش که دورهمی تولد است کاری نمیکند جز شناساندن افراد و خصلت های فردی و خانوادگیشان، فیلم تا اینجای کار، به خوبی همدلی با ثروتمند و انزجار از فرودست را برانگیخته و سکانس پایانی دقیقا آنجایی است که میخواهد با ضربه‌ای دقیق دومینوی ساخته شده‌اش را خراب کند، البته به خوبی هم موفق میشود.
در این سکانس دو خانواده فرودست چون بربر ها به جان هم میفتند و یکدگیر را میکشند، جالب اما لحظه ای است که پدر خانواده فرودست، اربابش را میکشد، بخاطر همان بو و همان حالت چهره ناخودآگاهش، این پدر فرودست گویی در آخرین لحظات مکاشفه‌ای را قرار است تجربه کند، اینکه دلیل بو، زیرزمین نیست، دلیل بو شما بورژواهایید اما فیلم قبل از اینکه حرفش را بگوید آن را قورت میدهد و سعی میکند پدر را همچون یک جانی در نظر مخاطب رها کند.اما آخرین نتیجه‌گیری فیلم را پسر خانواده میکند، این پسر پس از اینکه میفهمد، پدرش در زیرزمین همان خانه پنهان شده، تصمیم نهایی را میگیرد، او میگوید: “پدر، امروز فهمیدم برای نجات تو(خانواده) قبل از هر چیز اول باید پولدار شوم.” تفکر فیلم در این لحظه روشن است، اینکه اگر بخواهم، حتما میتوانم، پس اگر الان پولدار نیستم، تقصیر خودم است، فیلم پیروزمندانه به افتادن آخرین قطعه‌ی دومینویش میبالد، اینکه اگر راهی باشد، از درون همین سرمایه داری است و لاغیر.

در نهایت ذکر این نکته ضروری است که فیلم به عمد، رشته‌های علت و معلولی خانواده‌ها و پیشینه‌شان را نادیده میگرد، گویی کارگردان زمان را متوقف کرده و تنها در یک دوره بسیار کوتاه سعی به تصویر کشیدن شرایط دارد، در فیلم هرگز هیچ اشاره‌ای به شغل خانواده ثروتمند نمیشود، پیشینه هر دو خانواده فقیر تولید کیک برنجی بوده که ورشکست شده‌اند، چرا و چطورش گویی عادی است و برای کسی سوال نیست.

کارگردان هنجارشکن این فیلم اگرچه در یک تحلیل ناسیونالیستی قهرمانی است که خرق عادت کرده، از جدایی ها مینالد و فریاد یکپارچگی کره سر میدهد، اما در یک تحلیل طبقاتی، فردی است اسیر شده در فرهنگ سرمایه‌داری و تمجیدکننده‌ی فرهنگ شهرت و ثروت‌.

بهمن ماه 1398

هستی یافتن

چشمانم را باز کردم
کاغذ دیواری گل‌دار قهوه ای سوخته ی سقف، برخورد تند باران بر شیشه و آن لامپ نئونی قرمزِ پشت شیشه اولین چیز هایی است که میبینم
سرد است، اتاق خالی است، همه اش یک تخت یک نفره ی زوار در رفته در وسط و یک صندلی چوبی کنارش

دو نفر بیرون حین صحبت کردن رد میشوند، صدایشان رو میشنوم اما زبانشان را نمیدانم. به آرامی پرده را کنار میزنم، پنجره را کمی باز میکنم، نور ضعیف کبریت و قرمزی سر سیگار، آرامشم میدهد در این ظلمات کده‌ی هستی
به خیابان نگاه میکنم، ساختمان های سیمانی بی‌قواره با پنجره های کوچک هر کدام با ارتفاعی متفاوت دو طرف خیابان بی نظم ایستاده اند، یکی عقب، یکی جلو
صدای آژیر میان ضرب‌آهنگ تند باران بر شیشه گم میشود، هر از گاهی اتومبیلی با سرعت میگذرد، چراغ های زردش، چاله های پر آب خیابان را برای لحظه‌ای نمایان میکند و دوباره در تاریکی مطلق فرو میبرد

ناگهان خیزش خون سرد در رگانم رو حس میکنم
بر خود میلرزم و عرق سرد بر پیشانی ام مینشیند
ترس بر دلم افتاده است
تپش تند قلبم می‌رود سینه­ام را از جا بِکَنَد، همه چیز منزجر کننده میشود
آن تخت لعنتی، آن چراغ نئون و حتی، حتی همین لباس تنم
نمیدانم کجا هستم، آن دو نفری که میگذشتند به چه زبانی صحبت میکردند؟
دلهره، سرعت نفس کشیدنم را تند کرده، به دنبال کلید چراغ اتاق میگردم،
مطلقا تاریک است، مطلقا تنهایم و هجوم هول انگیز ترس، تفکرم را مختل کرده است
میروم در را باز کنم، اما نه صبر کن
بگذار صبح شود.
ناامیدانه جز انتظار کاری ازم بر نمیاید
چه کسی مرا به اینجا آورده است؟
اگر همه این ها خواب نباشد چه؟
روی تخت به پهلو دراز میکشم، زانو هایم را بقل میگیرم و به در، چشم میدوزم
میترسم
از چه چیز؟
نمیدانم….

تیرماه 1398

دانشکده فنی

امروز فنی حس عجیبی داشت، گویی درخششی پاشیده بودند به تک تک جزئیاتی که همه روز های دیگر عادی به نظر میرسند.
جزئیاتی که معنایشان را از یک هویت جمعی میگیرند
از هویتی به نام “فنی”
هویتی به قدمتی بیش از ۸۰ سال

همان ابتدای روز، وقتی تابلوی آبی “پردیس دانشکده های فنی دانشگاه تهران” را دیدم، حس غریبی را تجربه کردم
از آن دست حس های دیدارِ آخر، آخرین بار دیدنِ یک واقعیت
دلم میخواست همه جزئیات را ذخیره کنم، میخواستم با چشمانم، همه فنی، همه خاطرات این چند سال را ببلعم و تا همیشه با خودم داشته باشم.

وارد فنی امیرآباد که شدم، فاصله سردر تا دانشکده را اینبار آرام و با طمانینه طی کردم، دیگر خبری از دیر شدن و تاخیر نبود، خبری از استاد و کلاس و درس نبود، به مکانیک جدید که رسیدم، یاد اولین کلاسِ ترم دوم، درون این ساختمان افتادم، یاد همه ی آن بالا و پایین شدن ها بین درس های استاتیک و معادلات و ریاضی ۲، یاد روز هایی با اشتیاق سر کلاس ها مینشستم و آرزوی اتفاق های بزرگی را داشتم، آن روز هایی دانشگاه هنوز در نظرم فرونریخته بود.

چرخی میان طبقات زدم، از آن بالا به محوطه ی باز دانشکده نگریستم، از آن بالا به خودمان نگریستم که پروژه استاتیک تحویل می­دادیم، به خودمان که کودکان نازِ محک را سوار غزال کردیم و دوری زدیم
به خودمانی که آمدیم و رفتیم.

به مکانیک قدیم هم سری زدم، به سایت قدیم و انتخاب واحد ترم دوم، به دفتر آموزشی که امروز در حال تخریب شدن بود و به آن کتابخانه نقلی و کوچکی که شب های زمستانی گرم بود و روشن
ته این راهرو به انجمن ها نگریستم، به علمی و اسلامی
به آن تابلوی سبز رنگِ امید بذر هویت ماست نگریستم
بالا تر از این طبقه به آن آمفی تئاتر قرمز رنگ نگاهی انداختم، به کلاس مقدمه، چهارشنبه های ترم دوم، به جشن هایی که ناکام ماند و به اتاق شورایی که همیشه خالی بود، مگر ایام مراسم و جشن ها

خاطراتی را مرور کرده بودم ولی هنوز باید به فنی پایین سر میزدم
به آن درخت های زیبا
به مسیر درب شانزده آذر تا جلوی فنی
به نشستن روی نیکمت های نرسیده به فنی
به صدای لغزش سنگ ها زیر قدم های ما از نجف به فنی
باید به کف سر میزدم، به سر و صداهایش، به خودمان که آن وسط نشسته بودیم و سوال فیزیک1 و ریاضی1 حل میکردیم
باید به چهره‌ی آبی کتابخانه مرکزی با کنگره های زیبایش مینگریستم
به زمین فوتبال هنر
به فردوسی ادبیات و یکی دو مراسم خاطره انگیز
به بوفه علوم
به نشستن و سیگار کشیدن جلوی فنی
به کلاس های دور چمران و صندلی های نه چندان راحتش
و به املت های زیرج

فنی با آن چهره ی موقر و مستحکم، با آن درب شیشه ای، مدت هاست آنجا ایستاده، از گوشه ای که به آن بنگرید، آمد و شد مردمی را میبینید با آرمان های بسیار، مردمی که برای این کشور، برای آزادی و آبادی این مرز و بوم از همه چیزشان گذشتند.
اگر گوشه ای بایستید، میتوانید مهندس ریاضی را ببینید، رییس فنی یا در حقیقت پدر فنی، میتوانید مهندس بازرگان را سر کلاس ترمودینامیک ببینید، میتوانید دکتر مجتهدی را سر کلاس جبر ببینید، اگر اندکی تامل کنید، شاید باز هم مهندس ریاضی را ببینید، منتها پدری که اینبار رییس مجلس ملی شده بود، پدری که پس از آن روزِ تلخ، دیگر هیچگاه به فنی پا نگذاشت.
اگر باز هم تامل کنید احتمالا مانیفست کمونیست و اعلامیه های امام را بین جزوه های بچه ها می­یابید، به یقین صدای شلیک گلوله در روز ۱۶ آذر را خواهید شنید و ریختن خون گرم بر کف راهرو ها را حس خواهید کرد.

فنی، همان فنی است، با همه خاطراتش، ما فقط چند سال در این دانشگاه نزیسته ایم، ما بخشی از تاریخ ۸۰ ساله ی این دانشگاهیم.
فنی همچنان به انتظار نشسته است، این روزها اما، نگاهش رو به آسمان است، به آینده های دور.

تیرماه 1398

معیار هایی برای انتخاب رشته دانشگاهی و شغل

تقریبا یک هفته ­ای از کنکور سراسری گذشته است، تعدادی از دانش آموزان از همین الان نگران انتخاب رشته هستند، همین اواخر تعدادی از دوستانم بارها از تصمیمشان برای رها کردن مهندسی و تغییر رشته به تجربی سخن گفته اند، به جز این دوستان، تعداد زیادی از افرادی که میشناسم از رشته های دانشگاهی­شان راضی نیستند، البته آن را تغییر نمیدهند، ولی به هر حال از تصمیم 4 سال قبلشان آنچنان که باید راضی نیستند…
به من حق دهید که بپرسم مشکل واقعی چیست؟ صرفا بی­ علاقگی؟ نبود بازارِ کار؟ یا موارد دیگری…

واقعیت اینست که، شرایط اجتماعی و اقتصادی امروزِ ایران در این تصمیمات بسیار موثر هستند، رکود تولید، شرایط پر ریسک سرمایه ­گذاری، واردات گسترده، تبدیل ایران به جامعه مصرفی، نفوذ فرهنگ شهرت، بروکراسی گسترده اداری و … از دلایل دم ­دستی نگرانیِ جوانان هستند، البته در این مقاله قصد ریشه یابی نگرانی های موجود را نداریم، صرفا میخواهیم سوالی مطرح کنیم، میخواهیم از معیار های انتخاب رشته­ دانشگاهی و یا شغل بپرسیم، سوال دقیقا همین است:
معیار های انتخاب یک شغل چیست؟

پیش از نام بردن از معیار های انتخاب یک شغل، اجازه دهید این معیار ها را به دو دسته ­ی معیارهای بیرونی و معیارهای درونی تقسیم کنیم، در ادامه به توضیح این دو دسته میپردازم:

1. معیار های بیرونی:
.

این معیارها نیازی به توضیح ندارند، این دسته از معیارها، این روز ها، اساسِ تصمیماتِ اکثر ما انسان ها هستند، معیارهایی که نگاهشان به شرایط گذرای اجتماعی و اقتصادی است، اگر اساس تصمیمات ما، این دسته از معیارها باشند، همچون تخته پاره ­ای، با کمترین موجی از جایمان کَنده میشویم، نگران کار و بار و بازارمان میشویم، همواره در حال پایِش بیرونمان خواهیم بود تا پر سودترین شغل را برگزینیم، همواره میدویم، هیچگاه نمیرسیم، استرس و تنش شغلی­ ای که این روز ها گریبان­گیرِ نوعِ انسان­هاست را تجربه میکنیم.
اما آیا واقعا این معیار های بیرونی همین­قدر بد و نامناسب هستند؟
واقعیتش را بخواهید، نه، اینگونه هم نیست، اینکه تا حدی هوشیار باشیم تا مسائلی که شغلمان را تهدید میکند، شناسایی کنیم، هم لازم است و هم ضروری، بگذارید حتی از موضعی بالاتر به قضیه نگاه کنیم، از موضع علم اقتصاد
اقتصاد معتقد است تا تقاضایی نباشد، عرضه ای در کار نخواهد بود، به راستی هم اینگونه است، پس برای عرضه­ ی محصول مناسب، باید شرایط یک بازار را پایش کرد و به موقع و به اندازه، به سرمایه­ گذاری، تولید و یا واردات دست زد.
اما افراط در این کار که نتیجه­ ی نابسامانی های اقتصادی است، آرام آرام روحمان را بیمار میکند…
اما چاره چیست؟ آیا معیار دیگری هم برای انتخاب وجود دارد؟ آیا میتوان از این حس بی­ پایگی رها شد؟ از نظر من بله، کافی است تا دسته­ ی دیگری از معیارها را معرفی کنیم:

2. معیار های درونی:
.
نمیخواهم حرف کلیشه ­ای بزنم، قرار نیست دارن هاردی باشم و جملات مزخرفی از قبیل: “عاشق کارتان باشید!” یا “اگر کاری را بکنید که دوست میدارید، آنگاه هیچگاه کار نکرده اید!” را به کار ببرم.
این نوعِ نگاه به علاقه، آثار سوئی دارد، کمترین اثرش، کم ­تحمل شدنِ ما جوان­ ها، در برخورد با سختی های شغل یا رشته­ مان است، کافی است کارمان کمی سخت باشد تا یک نتیجه به ظاهر معقول بگیریم، در این شرایط میگوییم: “حتما این کار مورد علاقه من نیست” و خیلی راحت و بدون دل مشغولی شغل یا رشته­ مان را رها میکنیم.
بگذارید سخن را کوتاه کنم، در ادامه چند معیار درونی را معرفی میکنم و هر کدام را توضیح میدهم:

علاقه:
.
علاقه جزء آن دسته از مواردی است که در قرن اخیر و به لطف صنعت خودیاری (از دیل کارنگی تا برایان تریسی و رفقایشان) به آن توجه شده است، اما واقعیت بسیار متفاوت تر از ادعاهای روانشناسی عامه­ پسند است.
امروز میدانیم علاقه یک امر پروریدنی است نه یافتنی، من علاقه را به دو قسمت “علاقه پیش از شروع کار” و ” علاقه حین کار” تقسیم میکنم:

علاقه پیش از شروع کار:
قبل از شروع هر کاری، ما معمولا به محتویات انتخابی که میکنیم علاقه­ ای نداریم، البته بی­ علاقه هم نیستم. اگر دانشجویید، کافی است انتخاب رشته ­تان را به خاطر بیاورید، به فکرترین دانش­ آموزان، نیم ­نگاهی به چارت دانشگاهی دروس میکنند، ولی آیا با دیدن نام مقاومت مصالح میتوانید محتویات آن را تشخیص دهید؟
علاقه پیش از شروع کار، علاقه به آن خودی است که حین انجامِ آن کار میسازیم، هر تصمیمی ما را به آدم متفاوتی بدل میکند، اگر آن شخصی که قرار است از طریق مهندسی مکانیک بسازید را دوست داشته باشید، آنگاه مهندسی مکانیک را در اولویت قرار خواهید داد.
این علاقه شرط ورود به هر کاری است.

علاقه حین انجام کار:
پس از مرحله قبل، وقتی رشته یا شغلی را انتخاب کردیم، باید بدانیم فرآیند علاقه ­مند شدن به آن کار، وقت­گیر و طاقت ­فرساست، این همان چیزی است که از آن به علاقه پرورش یافتنی تعبیر میکنیم، من این مرحله را با مثال زیر توضیح میدهم:

فرض کنید به دلیلی، دسته کلیدی در اختیار دارید و داخل راهروی یک آپارتمان سعی میکنید درب  منزلی را باز کنید، منزلی که برای خودتان نیست.
راهروی ساختمان، گرم و تاریک است و شما استرس دارید، مدام کلید ها را امتحان میکنید و از اینکه داخل قفل نمیچرخند عصبانی هستید، تعداد کلید ها زیاد است، دسته کلید خوب نمیچرخد، هر کلید را ممکن است چندین بار امتحان کنید، احتمالا عرق میکنید و هیچ بعید نیست کنترل خود را از دست بدهید و کار را نیمه ­کاره رها کنید.
اما اگر تحمل کنید و با شرایط کنار بیایید، در نهایت یک کلید در قفل خواهد چرخید، این همان لحظه­ ی روشن، نورانی و دوست ­داشتنی است، همان لحظه ­ی علاقه ­مند شدن…
نتیجتا، فرآیند علاقه­ مند شدن به هر رشته ای، طولانی و سخت است، در این مدت شما ناگزیرید تلاش کنید، عرق بریزید و برای بازشدن درب مبارزه کنید.

استعداد:
دانستیم که علاقه را باید پرورش داد، در عین­ حال میدانیم که انسان ها به وضوح با یکدیگر متفاوت هستند، این تفاوت ها، سازنده­ ی فردیت ما انسان­ ها هستند، آزادی نوعِ بشر از درون همین تفاوت­ها اثبات میشود و دقیقا همین تفاوت هاست که ایده های افراطیِ اصالت جمع را به بن ­بست میرساند، استعداد نامی است که بر این تفاوت های فردی نهاده اند، اما به راستی استعداد چیست؟

افراد و موسسات زیادی در زمینه استعدادیابی در دنیا فعال هستند ، بنیادهای جانسون اُ کانر و موسسه  مشاوره مدیریت گالوپ از این دسته هستند.

بنیاد کانر در مجموع 9 استعداد و موسسه گالوپ بر اساس مدل استعدادیابی کلیفتون حدود 34 استعداد را از طریق آزمون های بسیار دقیق، شناسایی و دسته ­بندی کرده ­است، جالب اینجاست که این استعدادها تقریبا هیچ ارتباطی با رشته­ های تحصیلی ندارند.
اگر به عنوان نمونه به یکی از این استعدادها توجه کنیم، این موضوع را بهتر درک خواهیم کرد:
در مدل استعدادیابی کانر، استعدادی با عنوان استدلال تحلیلی شناسایی شده است، فرد دارای این استعداد، توانایی کار بر روی داده های موجود، دسته بندی داده ها و تبدیل داده به اطلاعات و همینطور ارائه­ ی مدلی برای فهم داده ها را، داراست. این افراد معمولا روابط بین اطلاعات را به خوبی کشف میکنند. حال به نظر شما این استعداد، به کارِ چه کسانی می­آید؟
بیایید با هم لیست کنیم: در ابتدا من میگویم یک ریاضیدان، بعید است مخالفت کنید.
اگر یک مهندس را به لیستمان اضافه کنم، نظرتان چیست؟ احتمالا موافقید.
بیایید پارا فراتر بگذاریم و یک جامعه شناس و یک فیلسوف را هم به جمع کوچکمان اضافه کنیم! راستی با یک تحلیلگر اقتصادی چطورید؟ یا یک مربی فوتبال که بازی تیم مقابل را آنالیز میکند؟ یک مدیرعامل، یا یک فرمانده­ ی نظامی هم مناسب به نظر میرسند و در نهایت میخواهم یک تعمیرکار خودرو و یک پزشک را به جمع­مان اضافه کنم. اگر خوب دقت کنیم، متوجه میشویم استعداد تحلیلی در همه این شغل ها میتواند به شخص کمک کند، البته اگر شخصی این استعداد را نداشته باشد باز هم میتواند در بسیاری از این شغل ها موفق شود، باید لیست استعداد ها را ببینید تا دقیقا متوجه منظورم شوید.
ساده ترین نتیجه ای که از بحث استعدادیابی خواهید گرفت این است که استعداد هیچگاه به شما نمیگوید باید فلان کار را بکنید، این شما هستید که بر اساس علاقه­ و ارزش هایتان در زندگی کاری را انتخاب میکنید و آنگاه به کمک استعدادهایی که منحصر به شما است، در مسیرتان، کار نویی میکنید، میخواهم نوآوری را با همین دیدگاه تعریف کنم: نوآوری یعنی تو، در مسیر معمولی که در پیش گرفته ای، بر اساس استعداد هایی که منحصر به خودِ توست، راه جدیدی باز کنی. همین قدر ساده!
ممکن است بپرسید، مهارت چیست؟ و نسبت آن با استعداد چگونه است؟
میگویم، استعداد بذر است و مهارت همان درخت، اگر بذر استعداد شناسایی و آبیاری شود، به مهارت بدل میشود.

 انگیزش:
اشتباه نکنید، نه قرار است شبیه سوفسطائیانِ باستان، فن خطابه را یادتان دهم و نه قرار است همچون فرزندانِ خلف آن سوفسطائیانِ حقه باز، صدایم را بالا ببرم و سخنرانی انگیزشی کنم.
واقعیت این است که انگیزه هیچگاه از بیرون بر آدمی تزریق نشده و هیچ سخنران و خطیبی هم نتوانسته اثری بلند مدت در نوعِ بشر گذارد، هر تاثیری هم توسط سخنرانی گذاشته شده باشد، به سرعت ناپدید شده است، انگیزه یک امرِ کاملا درونی است و با مواردی همچون معنا، آزادی، تبحر و آرمان، بستگی تنگانگی دارد.

روانشناسی انسانگرا، روانشناسی شناختی و اقتصاد رفتاری طی چند دهه اخیر با سوالات بسیار جدی ای رو به­ رو بوده اند، تا پیش از این، روانشناسی رفتارگرا، انگیزه هر عملِ انسانی را، میل به کسب پاداش مادی و یا فرار از تنبیه میدانست، در حقیقت روانشناسی رفتارگرا، مبدع و گسترش دهنده سیاست چماق و هویج” بود، سیاستی که هنوز هم بین سیاسیون و صاحبان سرمایه تنها راهِ مدیریت انسان ها دانسته میشود، سیاستی که امروز به لطف روانشناسی انسان­گرا، شناختی و اقتصاد رفتاری میدانیم که نادرست و ضد انسانی است.
موضوع این بحث بسیار طولانی است و برای مطالعه عمیق تر باید به کتاب های اقتصاددانان رفتاری و روان شناسان انسان­گرا مراجعه کنید، به نظرم اما، دانستن همین مقدار کافی است که انسان، آنگاه که از مشغله­ ی پاسخ گفتن به نیاز های مادی­ (خوراک، پوشاک، مسکن) آسایش یابد، با بحران بی­ معنایی رو به رو میشود.
کار برای انسان فقط منبع درآمد نیست، انسان از طریق شغل خود، معنای بودنش را جستجو میکند، او به سبب ساختار وجودی­ اش، ذاتا فانی است و در عین حال با تمام توانش به جستجوی جاودانگی میرود و جاودانگی تنها با گره زدن اصلی ­ترین فعالیت زندگی (شغل) به یک آرمان، دست یافتنی است، آرمانی که البته امری جمعی است، اما به همان اندازه با آزادی فردیِ شخص در ارتباط است.

انسان میخواهد آزاد باشد تا با شناسایی استعداد هایش و صرف وقت برای آن ها، به تبحر برسد، تبحری که ترکیبی از علاقه و مهارت است و از این طریق میراثی از خود به یادگار گذارد، میراثی که میل به جاودانگیش را ارضا کند و بشریت را به سوی معنای بیشتر و رنج کمتر سوق دهد.

نتیجه ­گیری:
واقعیت این است که هم معیارهای بیرونی و هم معیارهای دورنی برای انتخاب های ما ضروری ­اند، با این حال از نظرِ من، اولویت با معیارهای درونی است، یادمان هست که معیارهای درونی محدود به علاقه نیستند، انسان موجود پیچیده ای است و همین امروز که ما حول موضوعاتی این­چنینی بحث میکنیم، پژوهش ­های نظام­ مندِ بسیاری، حول چیستیِ تفکر و احساسات انسان در حال انجام است.
اگر معیار های درونی را در اولویت قرار دهیم، آنگاه احساس امنیت میکنیم، وقتی انتخابی را با این معیار ها انجام میدهیم، دیگر هر لحظه و هر روز نگرانِ درآمد و بازار کار و آینده­ اش نیستیم، میتوانیم اندکی آسایش یابیم و بر کیفیت کارمان تمرکز کنیم. به نظرم همین تمرکز، برای رسیدن به آنچه میخواهیم کافی باشد.

تیرماه 1398

مجازاتِ جرمِ بودن

1- همه زندگیمان شده گذرِ زمان به فعالیتی در میانِ جمعی یا کنارِ کسی
مرور خاطره‌ ای در خطِ تیره ای کوتاه به نام تنهایی
و خوابیدن از حرافی به قصدِ پرحرفی
درونمان؟
درونی نداریم در عصری که انبوهِ خلایق مرجعند و رسانه ها
-این پندار دروغین ارتباط- وکیل مدافعِ سیاهِ ابری چنین مصنوعی
بودنمان به قصد حمّالی و به طریق حرّافی است
و چه بودنی است چنین بودنی؟
همه‌ی لحظه‌ مان، به دغدغه‌ ی لحظات بعد
و همه دغدغه مان حول پست ترین جنبه‌ی بودنمان
برگذشتن از چنین حضیضی را احساسی باید تنفر آمیز،
تهوعی به حد رسیده و در نهایت اراده ای آهنین…
به راستی کدامین انسان برخواهد گذشت؟

2- در میان شبی حایل
دیر زمانی به جرم بودن زیسته ام
چه زیستنی؟ زیستنی در تصادم ابدیت در سیطره ی زمان
زیستن در اسارت، اسارتی گریز ناپذیر
زیستن بر طنابی چون بندبازی
به هر طرف نگریسته ام، لاشخوری دیده ام
نشسته به انتظار سقوطم
منِ نا آزموده چرا باید بر طنابی چنین، هستی یابم؟
به کدامین گناه؟
به گناه بودن، به بودن مجازات شده ام
به گناه بودن، به بودن تبعید و در بودن اسیر گشته ام
چنین مجازاتی را که تواند که تاب آورد؟

تیرماه 1398

دشواری های انتخاب یک شغل!

این روزها نمیدانم که سوالم چیست، عجب تنگنایی است، نمیدانی باید چه بکنی، نمیدانی باید چه بخوانی و نمیدانی باید چه بنویسی…

امروز تنها یک هویت دارم و آن هم دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران است، رشته ای که آنچنان که باید نه به سوال هایم پاسخ داد و نه نیاز هایم، این روز ها، حوصله ام که سرمیرود، میروم فیلم و سریالی ببینم، اینستاگرام را چک کنم و به انتظار رسیدن پیامی تلگرام را باز میکنم، چرا؟ تا اتفاقی بیفتد، برای حتی چند لحظه از زمان حال دور شوم، راستش را بخواهید وقتی به این صفحات مجازی یا تلویزیون مینگریم، گویی دیگر ما نیستیم، انگار “من” دیگر وجود ندارد، من میشوم آن اتفاقی که آن بیرون است، دیدن یک فیلم را تصور کنید: موقع دیدن فیلم با تمام حواسمان در گیر اتفاقات آن بیرون میشویم، درکی از خودمان نداریم، حوصله مان سر نمیرود زیرا مایی وجود ندارد و چه ترسناک است، به راستی ترسناک است، در همه این لحظاتی که خودمان نیستیم یک چیز را از دست میدهیم و آن هم توانایی تفکر است، زمان میگذرد، در حقیقت زمان را میگذرانیم تا شب فرا برسد و بخوابیم، تا فردا همین روند را دوباره آغاز کنیم، نمیترسید؟ نمیترسید که مرگ فرا برسد و به هیچ چیز مهمی فکر نکرده باشید؟ هیچ حقیقتی را درک نکرده باشید؟ هیچ کار مهمی را انجام نداده باشید؟

به راستی کار هایمان نیز اینگونه اند، سرگرمی ها و روابطمان نیز اینگونه اند، تنها هدف این است که بگذرد، بدون فکر کردن  بگذرد…

حتی کارهای فکری دنیا نیز اینگونه پیش میروند، میخواهم آن نهایتِ کار های امروز را ببینم، آن طرف دنیا، در آن دره ی تکنولوژی، آن کارآفرین معروف چه کرده؟ شرکتی دارد که همه هدفش ایجاد فضایی است که مردم در آن سرگرم شوند، همه هدفش، همه نوآوری اش طراحی پلتفرمی بوده تا مردم در آن، یکدیگر را سرگرم کنند، با مزه باشند، کامل و بی نقص باشند.
یوغ استعمار هر بار متفاوت از گذشته عمل خواهد کرد، چهره ی امروز این طناب را میشناسید؟ نیاز به جلب توجه را که فراموش نکرده اید؟، باید این کامل بودن، با مزه بودن، کیوت و پرفکت بودن تایید شود، میپرسید چطور تایید شود؟ مثلا با لایک چطور است؟ قلب؟ به اشتراک گذاری؟ حسادت را چطور؟ آن را هم فراموش کرده اید؟ اگر همسایه ام میتواند با مزه باشد، پس من هم باید باشم و بیشتر هم باشم.
صاحب این شرکت ها فکر و ذکرشان چیست؟ پول، بازاریابی، مخاطب بیشتر، تبلیغات، دیتا، هوش مصنوعی و…
میخواهید چنین باشید؟

آن یکی دارد خودرو تولید میکند، هدفش درست تر است، خودروی الکتریکی، به هر حال وضع محیط زیستمان بد است. بچه شده اید؟ فرآیند تولید باطری ها را میدانید؟ از ضرری که به طبیعت میرساند آگاهید؟ او هدفش تولید یک چیز متفاوت است، تا مردمی که یک نقاب محیط زیست دوست، را به چهره زده اند همراه خود کند، به هر حال این روز ها اگر روی وال اینستا یا فیسبوکتان بنویسید: دوستدار محیط زیست! و یک مدل s تسلا را برانید، جذاب تر به نظر میرسید، شاید در این گردهمایی های زباله جمع کردن از ساحل و جنگل، مورد مناسبی هم برای معاشقه یافتید، کسی چه میداند…

سوال دقیقا همان است که گفتم، نمیدانم که باید چه بخوانم، به چه سمتی بروم و چه کسب و کاری راه بیندازم، پلتفرم تاکسی آنلاین تولید کنم تا رانندگان را استثمار کنم؟ نرخ کرایه را پایین بیاورم، آژانس های سطح شهر را به تعطیلی بکشانم و ادعایم این باشد که دارم خدمات ارزان به مردم میدهم؟ آن راننده بدبخت با این نرخ کرایه ها، روزش، شب نمیشود، به قیمت نابودی کدام انسان، جیب هایم پر از پول باشد، پول های آغشته به خون و عرق کدام کارگر؟

یا شاید بگویید یک خرده فروشی آنلاین راه بندازم، یا اصلا چرا آنلاین، والمارت 2 را تاسیس کنم؟ بهترین کار همین است، به سادگی با قرارداد های کلان با کارخانه های بزرگ و سرشکنی قیمت روی لیست های خرید، تخفیف های 10 تا 40 درصدی را روی محصولات لحاظ میکنم و به طرفه العینی، میزان خرید از سوپر مارکت های سطح شهر را به نصف میرسانم، عجب تدبیری! وه چه بینش که منم، مهم من و ثروت من است و بس!

یا شاید بگویید بروم، یک رستورانی چیزی بزنم، یا یک کافی شاپ در یک خیابان شلوغ این شهر، به چه هدفی؟ پول؟ خدمات با کیفیت به مردم؟ کدام مردم؟ مردم به خوردن یک غذای ایتالیایی به قیمت خون پدرشان نیاز دارند؟ واقعا چنین نیازی دارند؟

اصلا بیایید کمی علمی تر با قضیه برخورد کنیم، بشوم یک مهندس، یک مهندس فناوری در یکی از همین شرکت های فناوری دنیا، میخواهم پا را فراتر بگذارم، میخواهم جزو یکی از پیشرفته ترین پروژه های علمی امروز جهان باشم، شما بگویید کدام بهتر است؟ خودروی خودران، تاکسی پرنده، الگوریتم های هوش مصنوعی؟
البته همه به هم مرتبطند، با این حال من خودران ها را ترجیح میدهم، به خودرو و ماشین از بچگی علاقه داشته ام، البته بیشتر به صدای موتور درون سوز کامارو و موستانگ علاقه داشته ام تا این قرطی بازی های الکتریکی، ولی به هر حال ماشین، ماشین است
میگفتم، در حال توسعه سنسور ها و الگوریتم هایی هستیم که خودرو ها خودران شوند، باور نمیکنید اگر بگویم بزرگترین سرمایه گذارمان، اوبر است، همان شرکت تاکسی اینترنتی جهانی…
البته که برایش سود آور است، از این طریق میتواند بدون هیچ راننده ای، همه ی کرایه را به جیب شرکت سرازیر کند، با تخفیف، مشتری بیشتری جذب کند و یک تنه همه فرهنگ وسایل نقلیه عمومی را یک شبه نابود کند، ترافیک؟ خب تاکسی های پرنده را به همین منظور توسعه میدهیم، پول بیشتر بدهی، سریع تر میرسی…
نیازی به گفتن نیست، خودتان بهتر میدانید، آن همه راننده بیکار میشوند، اما مهم نیست، قطار تکنولوژی نمیتواند به انتظار چند پاپتی بنشیند، مهم رفتن است، سریع تر رفتن…

البته واقعا بی انصافی است اگر فکر کنیم، صاحبان تکنولوژی به فکر مردم نیستند، الان مدت هاست که صاحبان این شرکت ها از طرحی به نام درآمد پایه همگانی حرف میزنند، هدفمندی یارانه ها را که یادتان هست؟ قرار است برای جهان اجرایی شود، بنده خدا یه زمانی گفت شما برنامه هاتون را بزارید وسط، ما هم بزاریم وسط، هر کدوم بهتر بود اجرا کنیم :))
خلاصه اینکه آن دره تصمیم دارد، به همه مردم جهان پول بلاعوضی بدهد، البته هنوز ایده است و طرح پژوهشی، ولی بعید نیست اجرا شود، چقدر خیّر و ناز هستند این صاحبان تِک
البته میدانم که میدانید، تاریخ روند ثابتی دارد، سرمایه در دستان عده ی اندکی رشد میکند و آن ها قدرتمند میشود، ثروتِ آن ها فاصله ی طبقاتی را زیاد میکند، عده فقرا روز به روز زیاد تر میشود و این روند تا جایی ادامه پیدا میکند که قدرت فقرا از نظر تعداد بر وسایل سرکوب ثروتمندان بچربد، آن بچه پولدار های دره سیلیکون­ میخواهند به مردم صدقه بدهند، تا دیرتر این روند تکرار شود.

اصلا صبر کنید ببینم، مهم کار نیست، مهم پول است، قرار است پول زیادی دربیاورم، که بروم یک رستوران ژاپنی یا یونانی، آن لوکس ایتالیایی را بخرم و بروم فلان خیابان برای دور زدن و آن بِلوندِ چشم آبی را سوار کنم که…
عجب تهی است هدف هر فعالیتی، این روز ها…

به راستی به چه کاری باید مشغول شد؟

تیرماه 1398

چرا و چگونه؟!

حرارت کف دستانم، کف پاهایم و لب هایم را حس میکنم، از درون در حال سوختنم. میسوزم و از نبود هیچ نشانی که آسودگی را مژده دهد، میرنجم
لیوان آب خنکی را میان دو دستم نگاه میدارم، حس میکنم میان کف دستانم و لیوان آب کششی برقرار میشود، میدانم لب هایم به این آب محتاج ترند، میدانم باید این آب را جرعه جرعه بنوشم
عطش بَرَم غلبه میکند، به لحظه ای لیوان از آب تهی میشود، به لحظه ای آتش فرو‌می‌نشیند اما طولی نمیکشد که دوباره زبانه کشد، این بار وحشیانه تر‌…
چگونه مهارش باید کرد؟

مدت هاست به گوشه ای خزیده ام، به گوشه ای و در میان پُشته ای، پُشته ای از کتاب ها را میان خودم و جهان نهاده ام و روابطم را به شخصیت ها و نویسندگان کتاب ها محدود کرده ام ، روز ها لا به لای صفحات این کتاب ها پاسخ سوالی را میجویم، سوالی که روز آمدنش را به خاطر ندارم زیرا مدت ها پیش از آنکه من فهمیده باشم آمده بود و آنگوشه نشسته بود، نشسته بود و خیره به من مینگریست، به منی که سخت به امیالم مشغول بودم، امیالی که هر بار به لیوانی آب میدادمشان و هر بار گستاخ تر از قبل زبانه میکشیدند…

برای یافتن پاسخ این سوال به حضیض هایی رفته ام که پیش از این حتی از حضورشان مطلع نبودم، به سرداب زیرین احساساتم پا گذاشته ام، به اعماق وجودم، دیدن این بخش از وجودم کافی بود تا در پرده‌ی شرمی جاودانه پنهان شوم و بر ناتوانیم، از ناتمامیم و از نقصانم دریایی را بگریم، هر بار جز کوفتن مشتی گره کرده بر دیوار های سرد و سیاه این سرداب، کاری از پیش نبرده ام…

قصد شرح دادن آنچه دیده ام را ندارم، نه از بابت پنهان کاری، بلکه فهمیده ام هر کسی خود باید به سطوح زیرین وجودش نقب زند که زیرزمین وجود هر کس منحصر به اوست، هر کس به نور خود باید در دل تاریکی قدم گذارد که راهبان و بلدِ راهی نیست که دستمان گیرد و چون ویرژیل که دانته را از میان دوزخ عبور داد ما را از میان این دهشت کده‌ی هستی بگذراند…

روز ها پشت هم میگذرند و من هنوز نیافته‌ام، هنوز پاسخ سوالم را نیافته ام، سوال هر لحظه، هر ساعت بیشتر از قبل خواهان پاسخ است، تکرارش چون انعکاس صدای قطره آبی است که در غاری تاریک بر زمین میچکد، همه آرامشم را میبلعد
هر بار میپرسد، چگونه باید زیست؟ اصلا چرا باید زیست؟ این انرژی عظیم زیستن را در چه کاری باید صرف کرد؟

خرداد ماه 1398

خودبرتر بینی و معنا!

اعتقاد به برتری به هر کس انگیزه ای برای ادامه دادن میدهد، هر مکالمه ای با هر کسی این روز ها بوی تعفن برتری میدهد
انسان عادت کرده است که از عینکی به رخداد ها نگاه کند که در ساحت آن ها برتری خودش را ببیند
هر رخداد ساده ای، هر اتفاقی را تنها کافی است تعریف کند و آن خاطره مملو از جزئیاتی خواهد بود که فقط او، آن را حس کرده است
دریغ از ذره ای واقعیت!

به آوردگاه سخن که میرسد همگان را احمق میداند
وجود انسانی را محدود میکند، معیار سنجش میشود دستاورد هایش، به ارتباطش با افراد سرشناس مینازد و خودش و تنها معدودی را شایسته ی زیستن میداند
کافی است سقلمه ای، سیخونکی به آن مرکز خودمحور و شایسته سالارش بزنید، کافی است صفت هایی که او آن ها را سبب تمایز خودش میداند را به نوعِ انسانی نسبت دهید تا تمام شالوده‌ی هویت بی پایه اش فرو ریزد
آنگاه چه میکند؟
خشمگین میشود، در ظاهر هم نشود، رنگ رخسارش از پریشانی اش خبر میدهد، هویتش که بر باد رود اسیر باد های هولناک بی معنایی میشود و گریز از این نقطه آغاز میشود…
مقابله نکنید، بگذارید مغلطه اش را بکند، سری به نشانه تایید تکان دهید تا حس خوبی بیابد، تا هویتش را، معنای بودنش را، برتری فرومایه ی تصنعی اش را باز یابد

انسان انگیزه بودنش را از حس برتری‌اش میگیرد، او بسته‌ی زنجیر تحسین است و همواره آینده اش در گرو موفقیتی در گذشته معنا می‌یابد
زندگی اما از لحظه ای شروع میشود که او، بی پایگی اش، استثنا نبودنش و ظاهری بودن موفقیت هایش را دریابد
هویت تنها زمانی ساخته میشود که آن هویت دروغین شکل گرفته در بستر موفقیت های دروغین فروپاشد و آن لحظه آغاز زندگی است، هر هستی ای از چشیدن نیستی شروع میشود…

اردیبهشت ماه ۱۳۹۸

اندکی در باب موفقیت و شکست!

“در نیمه راه  زندگانی، خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم کرده بودم.”
این شاه بیت شروع کتاب بی نظیر کمدی الهی دانته است و چه بسا توصیفی از زندگی همه ما
همه ما در نهایت روزی خود را گم شده می یابیم، گمشده در میان جنگلی تاریک به بیان دانته، آن روز هایی که تنها تریم، جدا افتاده ایم از زندگی و یا آن لحظاتی که آنچنان که باید در زندگی موفق نشده ایم، موفقیت در تحصیل، کار و یا رسیدن به کسی که مدت ها عاشقانه دوستش داشته ایم.

البته میدانم، هر شکست پلی است برای رسیدن به پیروزی، که در این مواقع وفور کتاب های خودیاری و برایان تریسی و رفقایش منتظرند تا کتاب هایشان را بخریم و آن ها هم سخاوتمندانه راز پیروزی را به ما بگویند
اما گاهی اوقات  مسئله اندکی متفاوت است، همه کسانی که روزی عشق را تجربه کرده اند میفهمند چه میگویم، نمیشود شما بدانید نمیشود با او بود و بگویید: خب، این شکست پلی است برای پیروزی و دوباره بروید عاشق دیگری شوید.
داستان برخی شکست ها منطقی نیست، احساسی است و نمیتوان با چهارتا سخنرانی انگیزشی، مشکل را حل کرد
شکست عاطفی  یکی از مواردی است که ما را با خودمان تنها میگذارد، یک مورد دیگر آگاهی از اشتباه طی کردن مسیر است، مسیری که چندین سال عمرت را برایش گذاشته ای و آن مسیر غلط بوده است
موارد دیگری هم هست، شاید یکی از مهمترینشان، اشتباهی است که برای بار چندم تکرارش میکنیم، یک شکست دست چندم
در این لحظات عمیقا سرخورده میشویم، عمیقا عصبانی از دست خودمان، اسمش را گذاشته ام جویدن، این لحظات شروع جویدن است، جویدن خودمان
حس بدی است، افتضاح است، کاش اصلا رنجی نمیبود، نه؟
شکستی نمیبود، کاش میشد بی ترس از گم شدن، به گوشه گوشه این مسیر سرک بکشیم، کاش میشد، ترس عقب افتادن از دسته‌ی‌مان را نمیداشتیم، نگرانی گذر ناگزیر عمر را نمیداشتیم
اما نه، راستش را بخواهید موافق نیستم، موافق نیستم که رنجی نباشد

چرا؟

نیچه در کتاب اراده قدرت مینویسد:” برای آن دسته از انسان ها که برایم مهم اند، آرزوی درد، رنج، اندوه، بیماری، بدرفتاری و بی آبرویی میکنم.”
من هم ممنونم از چند شکست اخیر زندگی ام، بگذارید کمی دقیق تر بشوم:

زندگی ما انسان ها این روز ها، بلوک وار است، شبیه مراحل یک بازی، وارد هر مرحله میشویم، ماموریت هایی از پیش تعیین شده را در زمان مشخص انجام میدهیم و مرحله را به اتمام میرسانیم، حالا با یک تلرانسی کمی سریع تر یا آرام تر، مثال بزنم؟
دوران قبل از مدرسه
دوران تحصیلی و شغلی: ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان، دانشگاه، کارشناسی، ارشد، دکتری، اپلای یا کار
زندگی شخصی: دوستی ها، همسر، بچه ها، نوه ها، پیری، تنهایی، مرگ

بلوک به بلوک پیش میرویم، البته مرز این بلوک ها هم‌پوشانی دارند و مرز های خیلی محکمی ندارند، به انتهای هر مرحله که میرسیم یا آن مرحله را خوب طی کرده ایم یا نکرده ایم، یا تحصیل موفقی داشته ایم یا نداشته ایم، یا رابطه ی عاطفی مان موفق بوده یا نبوده است، اگر ماموریتمان را خوب انجام داده باشیم، خوشحالیم از آنچه انجام شده و در سودای مرحله بعد خواهیم بود، در شگفتی مرحله بعد
آماده میشویم در چند روزی که بین این دو مرحله فاصله است چند سفر برویم، برویم دوستان قدیمی مان را ببینیم، انگار این روز ها از عمر حساب نمیشوند، انگار باقی عمر را گذاشته اند که بدویم و این روز ها را گذاشته اند تفریح کنیم. (مطمئنید اشتباه نگرفته ایم زندگی را؟)

به هر حال موفقیت، سبب میشود، از این مرحله به مرحله بعدی و بعدی و بعدی، مراحلی از پیش طراحی شده را طی کنیم بدون اینکه خیلی به چیستی این مراحل یا اقداماتمان فکر کنیم، بدون اینکه کاری به چرایی کار ها داشته باشیم، نمیپرسیم چرا.
میدانید چرا؟ چون اگر بپرسیم، عقب میفتیم، زمان مرحله تمام میشود و کلی ماموریت هنوز مانده است، گوشه ذهنان همواره میگوییم پس وظایفمان چه؟
راستی این بازی فردی هم نیست، بازی گردان برای جذاب تر شدن و بیشتر شدن استرس ما، بازی را مولتی پلیر طراحی کرده، شده ایم اهل مقایسه
زمان کافی هم  اگر برای گشت و گذار بین لالو های هر مرحله داشته باشیم  ازش استفاده نمیکنیم، تند میرویم برسیم به آخرش تا از علی زود تر تمام کرده باشیم، تا از زهرا سریع تر باشیم، تا معلم، استاد و رئیس تشویقمان کنند، تا دوست و آشنا و همسایه بگویند وای دیدید چه سریع رفت، رسید…
موفقیت ها، امروز اینگونه طراحی شده اند، شبیه این نرم افزارهای یادگیری زبان، یا قدم شمار های موبایل
اگر به هدف امروزت برسی عکس یک دسته گل نشان میدهد و  میگوید آفرین، رسیدی به هدفت و تو فردا دوباره دلت دسته گل، الماس، سکه و … ،میخواهد

گیمیفیکیشن!
اسمش را حتما شنیده اید، نه فقط نرم افزار ها که زندگی هایمان اینگونه طراحی شده است در این دنیای مدرن

اما شکست چه؟

.

شکست با ما چه میکند؟

شکست فرصت است، فرصتی برای فکر کردن، غصه خوردن، ناراحت شدن و پی بردن به بی اهمیتی چیزی که برایش ناراحتیم، بگذارید باز هم اندکی قضیه رو باز کنم:
هنگامه هر شکست، آن شکست هایی که اندکی عمیق ترند، شکست در کار ها و روابطی که مدت ها برایشان وقت صرف کرده ایم، تلاش کرده ایم، آن شکست هایی که نه انرژی دوباره تلاش کردن برایمان میگذارند و نه آن قدر جوانیم که بخواهیم از اول شروع کنیم، آن شکست ها را میگویم ( البته پر واضح است که خیلی از این شکست ها سر و صدا ندارند، قرار نیست حتما به زمین گرم بخوریم، خیلی از اوقات امری درونی هستند)
در این شکست ها، نه فقط غم و اندوه که ناامیدی را نیز تجربه میکنیم ، ناامید میشویم از همه ی زندگی، تصویر زندگیمان سیاه و سفید میشود، رنگ میبازد، هیچ چیز شوری بر نمی انگیزد
کم کم دلمان میخواهد تنها باشیم، کنج انزوایمان را بقل بگیریم، در خودمان باشیم، پتو را روی سرمان بکشیم و صبح از رسیدن آفتاب و شروع روز خشمگین باشیم.
در گرماگرم روز، حوصله مان هم سر میرود اما در عین حال نه حوصله اینجا و آنجا رفتن داریم و نه پیوستن به دورهمی های دوستانه را
نه حوصله دیدن فیلم داریم و نه هر چه که سرگرممان کند، حوصله ی حوصله سر رفته مان را هم نداریم.
در همین روز هاست که آرام آرام گردنمان خم میشود، توجهمان از جهان بیرون به درونمان جلب میشود، کم کم غم آن شکست، جایش را به غم های عمیق تری میدهد، کم کم با مسائلی رو به رو میشویم که ذاتی ما انسان هاست.
از تهی بودن آن زندگی قبلیمان آگاه میشویم، از بیهوده بودنش، از بی اهمیت بودن هدف هایی که برایشان چقدر حرص خوردیم، از فانی بودن زندگیمان پی به بی اهمیتی آن روز هایی میبریم که برای اندکی ثروت یا قدرت خودمان را جویدیم، با دیگران بازی کردیم، از انسان نردبان ساختیم.
متنفر میشویم از لحظاتی که هدف هر ارتباطمان را نفعی شخصی میدانستیم، هر دیداری پلی بود برای مستحکم کردن رابطه ای که شاید روزی به دردمان میخورد.
چرا متنفر میشویم؟

هیایوی جمعیت که بخوابد، صدای دیگری به آرامی بلند میشود، صدای ناقوس مرگ لحظه به لحظه، گام به گام بلند تر شنیده میشود، نزدیک تر میشود و در پرتو آن نهایت، همه چیز بی اهمیت میشود، همه تلاش ها، همه دویدن ها، همه جویدن ها
آرام آرام احساسی سر بر می آورد، احساس شتاب میکنیم، حس میکنیم درون قطاری ایستاده ایم که با سرعتی سرسام آور در حال حرکت است و ما آنچنان غرق در و دیوارش بوده ایم که این حرکت را حس نمیکردیم، ترس برمان میدارد، نفس زدنمان تند میشود، میخواهیم داد بزنیم، فریاد بزنیم، اعتراض کنیم، اما کسی اینجا نیست، مطلقا در حرکتمان به سوی آن نهایت تنهاییم.
ناتوانی را آنگونه که تا بحال حس نکرده ایم، میچشیم، حس خفه شدن دارد…

بالاخره میپذیریم که از این قفس راه فراری نیست، اصلا بیرونی برایش تعریف نکرده اند، همین است که هست، به کناری مینشینیم وبیشتر از پیش از نگریستن به این جهان خسته میشویم، زانوهایمان را بقل میگیریم و سرمان را روی زانو هایمان میگذاریم…
زمان میگذرد و قطار هر لحظه به ایستگاه نزدیک تر میشود، ناتوانی چنان بی انگیزه‌مان کرده که هر فکری از ذهنمان میگذرد، اما قرار نیست این بی انگیزگی ادامه یابد…
در تاریکی مطلق، در آن زمانی که سیاهی زنجیرمان کرده است، ناگهان جرقه ای ما را به خودمان میاورد، صدایی میگوید، شرایط اینگونه است، این راز آفرینشتان است، با فرض های مسئله تان که نباید بجنگید
کودک چهارساله ای را تصور میکنم، کودکی که همین الان باید خواسته اش به بار بنشیند، کودکی که درکی از محدودیت های زمانی و مکانی ندارد، حس میکنم چون کودکی چهارساله با مسئله رو به رو شده ام، قهر کرده ام…
صدا میگوید: اگر این راز را بدانید و زندگی کنید آنگاه هنر کرده اید، این راز میتواند معیار همه ی اقداماتتان باشد، شجاعت نترسیدن نیست، شجاعت ادامه دادن است وقتی ترسیده اید، وقتی به تردید افتاده اید، وقتی یقینی به رهایی ندارید
بیدار میشویم، آبی به سر و صورتمان میزنیم، کم کم به خودمان میاییم ،به این فکر میکنیم که چکار باید بکنیم، در زندگیمان، در شغلمان، در جامعه مان و آرام آرام بدنبال ارزش هایمان در زندگی میگردیم، ارزش هایی که در پرتو آن ها به اقداماتمان صورت دهیم، ارزش هایی که معیار زندگیمان باشند
منتها به دنبال گشتنی سخت و طاقت فرسا، نفس گیر اما با صفا، توصیف این لحظات را از دانته وام میگیرم:

”و چه دشوار است وصف این جنگل وحشی و سخت انبوه، که یادش ترس را در دل بیدار میکند!
چنان تلخ است که مرگ جز اندکی از آن تلخ تر نیست، اما من، برای وصف صفایی که در این جنگل یافتم، از دگر چیز هایی که در آن جستم سخن خواهم گفت.”

اردیبهشت ماه 1398

درباره ی من

دوستان سلام، من علی رمضانی هستم و اینجا محلی برای اشتراک دست نوشته هایی از من است!
اگر احیانا علاقه مند بودین در موردم بیشتر بدونین، چیز خاصی برای گفتن ندارم جز اینکه:

هم اکنون:
دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه تهران
فعال حوزه ی آموزش و مشاوره تحصیلی
علاقه مند به آنچه که مرتبط به انسان است.

در گذشته:
موسس، مدیرعامل و سردبیر رسانه مهندسی مکانیک دانشگاه تهران
مهندس طراح، مرکز طراحی و ساخت غزال ایرانی، دانشگاه تهران